مهمونی

تعطیلات عید هم مثل سایر روزام میگذرن هنوز کارای تایپ پایان نامه ی خاله م تموم نشده
امورز میرم خونه ی یکی از دوستام که یه پسر ناز داره..یه حس جدید رو در خودم کشف کردم بهتره بگم اخلاق مثلا دیروز که مهمون داشتیم من دلم نمیخواست با همون شیرینی های قبلی پذیرایی کنیم میخواستم شیرینی های جدید بگیریم خیلی اهل تنوع شدم که دیروز فهمیدم تو خوراکی ها هم همینطوره بنظرم بخاط اینکه متولد خردادم
مهمونای دیشبمون مامان بزرگ بابابزرگ نازم بودن.
نی نی یکی از دوستام هم به دنیا اومده رفته بودیم که خونشون خواب بود نینی بعد تو خواب به گونه ش دست کشیدم خندید ذوق مرگ شدم.وای مادر شوهرش جلوی اونهمه مهمون بغلم کرد و بوشید و گفت تو خوشگل خودمی خیلی دوست دارم حیف که عروس خواهرم نشدی وای من از خجالت آب شدم رفتم زمین یه دفعه همه جا ساکت شد و همه زوم کردن رومون.منم یه لبخن زدم و سرخ شدم  خیلی بد بود سری قبل هم که رفته بودیم خونشون وقتی میخواستم مانتومو در آرمم به زور میخواست چادرمو تا کنه.این طرفا چادر تا کردن مهمون یه جور احترام گذاشتنه اونموقع هم خیلی خجالت کشیدم
امروز هم همون دوستمون گفته شاید بیاد اگه نینیش اذیت نکنه حالا نمیدونم میاد یانه
یعنی توشهرمون هرکی از راه رسیده تو انتخابات شوراها شرکت کرده طرف مدیریت خونده تو تبلیغات خودشو  کخندس میگه خخخخخ متولد67هم هست نمیدونم اینهمه اعتماد به نفس رو از کجا میارن.
  • elai ...
  • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

همینجوری

خیلی وقته ننوشتم

اول سال نو رو تبریک بگم امیدوارم سال خوبی برا همه باشه

من امسال خیلی بغض داشتم سر سال تحویل

اشکمم دراومد بخاطر بابا بزرگم که دیگه پیشمون نیست(صبحشم رفته بودیم سرخاکش اونجاهم کلی گریه کردم) و خیلی چیزای دیگه ولی چه میشه کرد

بعد سال تحویل هم رفتیم خونه ی پدربزرگم (بابای مامانم) هم خونه ی عمه ی بزرگم.

اون مسابقه ی کتابخوانی هم که شرکت کرده بودم  برنده شدم جایزه شم رسید دستم.آخرسال خیلی بدو بدو داشتم ولی بلاخره تموم شد

خیلی تو ذهنم پست گذاشتم ولی الان نمیدونم چی بنویسم



  • elai ...
  • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶

جوان و انتخاب بزرگ :)

امتحان عملی اتوکد رو دادیم کل بچه های کلاسمون عالی بودن ولی استاد گفت به همه 100نمیشه بدم بالای90میدم والا نمیدونم علتشو منکه مطمئنم اشکال ندارم
این روزا کلا اتفاقات زیادی افتاده نمیدونم کدومشو بگم آهان جدیدترینش عمل آب مروارید مامانبزرگم بود
که چندرز پیش بود و خداروشکر خوب بود الانم حالش خوبه
مسابقه کتاب نگین آفرینش رو هم دادم اونم بنظرم غلط ندارم همه سوالاتو درست جواب دادم مرحله ی دومشم تو نیمه شعبانه
یه کتاب دیگه شروع کردم میخونم اسمش "جوان و انتخاب بزرگه" اونم عالیه..
چنتا فیلمم دیدم خوب بودن اوناهم
  • elai ...
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

راهپیمایی

خیلی دوست دارم زود زود بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشه

جمعه رفتیم راهپیمایی با مامانم

یکی از گوگولیامم دیدم اومد دستمو گرفت ول نمیکرد مامانش به زور ازم جداش کرد

بعدش رفتیم خونه ی مامانبزرگم البته تو راهپیمایی خاله و دختر خالمم دیدم

خالهم دخترشو سپرد به من و خودش رفت با همکارش

حول و حوش ساعت11.30 هم برگشتیم برای بیانیه آخرش نموندیم.. بعد یکم نشستیم و اذانو که دادن رفتیم مصلی برا نماز جمعه اونجا خواهرم یه خبری بهم داد که کلا از نماز هیچی نفهمیدم تپش قلب گرفتم

برا نهار هم غذا از بیرون گرفتن آخه مامانبزرگ و بابا بزرگم شدید سرما خوردن 

بابابزرگم که کلا اهل دوا و دکتر نیست الان یه هفته س مریضه حاضر نمیشه بره دکتر فقط دمنوش میخوره

هروقت موضوع خواستگارا جدی میشه واقعا دنیا جلوی چشمم تیره میشه انگار یکی داره خفه م میکنه نمیدونم چرا پذیرش این موضوع اینقدر برام سخته خیلی میترسم از چی نمیدونم

وای همینکه دست به سر میشن انگار از قفس آزاد میشم یه نفس راحت میکشم خخخخخخخخخ

اون خبری که خواهرمم داد برا خواستگاری دوباره برادرشوهرش ازم بود یه بارم پارسال همین موقع ها بود

تازه از س.و.ر. ی.ه. برگشته..بنظرم با این ترفند میخوان سرشو بند کنند که دیگه فکر رفتن نکنه

فعلا که ختم به خیر شده تا چندماه و نفس راحت کشیدم آخیش

واقعا چند روز بود شبا درست نمیتونستم بخوابم

خوشبحال اونایی که تا سرشون رو روی بالش میذارن خوابشون میگیره 

فردا امتحان عملی اتوکد دارم:( امتحان خر است ایشششششش

+توی بیان احساس مادربزرگ بودن دارم خخخخخ


  • elai ...
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

پاگشا

چندروزی سرم شلوغ بود نشد بیام بنویسم

الانم نمیدونم چی بنویسم:(

دیروز مهمون خواهرم بودیم

عروس عمه مو پاگشا کرده بود  با عمه ی خواهر شوهرمو 

دیروز حالم خیلی بد شد اولین باربود.. با مامان بحثم شد فکرکنم فشارم افتاد با اینکه زیر پتو و لحاف بودم خیلی می لرزیدم.

ولی شبش خوب بود خیلی خوش گذشت با اینکه خیلی هم کار کردم

پدر یکی از همکارام لیز خورده دستش شکسته:(

بچه ها خیلی خیلی تیزو حساسن کم نگیریشون

  • elai ...
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

برف *_*

سلام

امروز رفتم اولین جلسه ی فوندانت بود

خوب بود یه عده خانوادگی اومده بودن کلا میگفتن و میخندیدن من و دخترخالمم بیصدا بودیم حالا من چن کلمه ی حرفیدم دختر خاله کلا نحرفید

برگشتنی خیلی خیلی سرد بود رفتیم خونه ی مامان بزرگ نیم ساعت نشستیم اومدیم خونه

الان برف میباره اونم چه برفی اینقدر ذوق دارم

چی میشد دیروز میبارید آخه تا امروز تعطیل می شدیم خخخ

+یادتونه اون دوتا قطار تصادف کردن امروز شنیدم یه زوج که برا ماه عسلشون رفته بودن مشهد برگشتنی قرار بود با اون قطار برگردن متاسفانه از قطار جا میمونن  و نمیرسن بهش وکلی غصه میخورن بعدبا کلی اصرار و خواهش  دوتا بلیط دیگه برا نیم ساعت دیگه پیدا میکنن بعدش سوار میشن  تو راه بهشون میگن قطار خراب شده و باید برگردین نگو تصادف و آتیش سوزی شده...

اینا هم گوشیاشون خاموش بوده و از حال خانواده هاشون نگم که خودتون بهتر میدونید

بعدا بررسی میکنن میبنن دقیقا اون واگنایی سوختن که اینا بلیطشون برا همون واگن ها بود

مو به تنم سیخ شد وقتی شنیدم و برای هزارمین بار فهمیدم هیچوقت نباید ناشکری کنم هیچ کار خدا بی حکمت نیس

  • elai ...
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

سوتی

وای یه سوتی دادم امروز بس عظیم

دیروز گفتم فردا کلاس فوندانت دارم نگو امروز نبوده و فردا بوده

رفتم دم در آموزشگاه هی در زدم کسی باز نکرد آخرش گفتم بذار از همسایه ی کناریشون بپرسم

که یه دختره اومد گفت امروز کلا نیومدن

وای منم زنگیدم دختر خاله آخه اونم قرار بود بیاد گفتم پس کجایی گفت امروز کلاس نیس که فرداس دیگه نمیدونستم به حال خودم بخندم یا گریه کنم

جرات اینو هم نداشتم بزنگم بابام بگم برگرده تیکه بزرگم گوشم بود اگه می فهمید نمیدونید که با چه زور و ضربی حاضر شد و منو رسوند آخه کارداشت

دیگه برنگشتم خونه رفتم خونه ی مامان بزرگم تو اون سرما کلاه و شال و پالتو هم نپوشیده بودم نتیجه ش شد سردرد

توخونه س بابابزرگم خوش گذشت کلی حرفیدیم وقتی فهمیدبابابزرگم کدوم کلاس می رم و هزینه ش وتعداد جلساتش روفهمید باورنکرد 

آخرش با شوخی و خنده می گفت منم میام کلاستون...خخخ

بعدشم برگشتم خونه هوای شهرمون ابری بود متنفرم از هوای ابری و دلگیر دلم گرفت برگشتنی..

رسید م مامانم گفت قراره خواستگار بیاد دیگه واقعا حالم بهم میخوره الکی حاضر شو پذیرایی کن آخرشم هیچی

ولی اینسری ها یکم باحال بودن هرچقدر دختره کلاس میذاشت مامانش رشته هاشو پنبه میکرد .خخخ البته مامان منم دست کمی از مامان اون نداشت..یکمم فضول بود خودشم اعتراف کرد پرسید کلاس چی رفته بودم آخه مامانم گفته بود رفته کلاس و دیر میاد

تازه هی میگفتن سردت نیس آخرش مامانم گفت اینا جوونن ب ما فرق دارن سردی و اینا حالیشون نیس دلم خنک شد...

تو شهر ما رسم نیس دفعات اول و دوم داماد رو بیارن

+اینا مال دیروز بود نشد پست کنم

  • elai ...
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵

این روزا

سلام

این روزایی که نبودم خبر خاصی نبوده

کتاب مسابقه رو یه دور خوندم

برای نمایشگاه دختر عمه م کلی چیز میز درست کرد عکساشو میذارم

عمه م هم از بیمارستان مرخص شدن نمونه برداری کردن ولی هنوز جواب پاتولوژی نیومده

مامانم 3روز موند پیشش از5روزی که بستریش کردن ولی آخرش مثل اینکه یه اتفاقی افتاده خیلی ناراحت بود بعضیا خیلی قدرنشناسن باوجود دوتا عمه ی دیگه م اصلا وظیفه ی مامانم نبود ولی خودش خواست بره و گفت فقط برای خدا مثل اینکه خیلی دلش شکسته...

کلاس فوندانت ثبت نام کردم فردا جلسه اولشه

خیلی احساس خوبی ندارم این روزا همه سرشون گرمه کار خودشونه انگار نه انگار منم هستم مخصوصا برا دوستام تنهایی خیلی بده

  • elai ...
  • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵

اینیستا

سلام

امروز هم مثل بقیه روزام بود..کارخاصی نکردم

این ماه خیلی ماه شلوغیه برام..خیلی کار دارم انجام بدم

باید بشینم و برای نمایشگاه مدرسه دختر عمه م وسایل نمدی بسازم ..خیلی سخته برام من تا کاری رو شروع نکردم عین یه کوه جلومه ولی میدونم اگه شروع کنم بی نفص انجام میدم.الانم شروع کردنش سخته...:دی 

بعدش بایدیه ثبت نام اینترنتی انجام بدم برا مسابقه بخونم هیییییی تازه میخواستم دوستامم دعوت که کم کم دارم منصرف میشم والا من همیشه به فکرم که یه جا جمعشون کنم ..حالا یه بارم اونا بکنن دا چی میشه

امروز از مدسه برگشتنی مامانم با خاله م تلفنی میحرفید بعضی از آدما چقدر نامردن..

میرم اینیستا کلی چیزای گل گلی میبینم دلم همشونو میخواد جدیدا عاشق وسایل خونه شدم ولی خب نمیشه که همشونو بخرم

پسر همسایمون مزدوج شده حالا زنش هی عکس رژشو رو لپ شوهرش یا حتی گردنش میزاره حالم بهم میخوره مردم چه بی حیا شدن دختره77هست اصلا هنگم کلا از رفتاراشون..میگن حالا دختر5سال با کسی بوده حالا ولش کرده و با این ازدواج کرده

یعنی از13سالگی بعله

والا من خودمو که با دخترای الان مقایسه می کنم فقط بلد بودم برم مدرسه و برگردم خونه تازه تو دانشگاه هم تا کلاس تعطیل میشد زود می اومدم خونه کلا خیلی پاستوریزه بودم من الانم هستم هییییییی دلم میسوزه برا خودم

بیخیال.خب فعلا همینا الانم برم زنگ  بزنم به دخی عمه م ببینم دقیق چیا باید دست کنم خدا یار و یاورم باشه ..خخخخخخخ


  • elai ...
  • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

امتحان

امروز گوگولیام امتحان میانترم داشتن ..حتی نمیدونستن امتحان چیه..منم نخواستم خاطره بد بشه یابترسن فقط گفتم امتحانه و برگه هارو دادم بعدشم پرسش شفاهی..خخ

بعدش که برگشتم قرار بود با مامان بریم بانک چنتا کار بانکی داشتم..زیاد بانک و اینجور جاها نمیرم ..بعد دم در بانک خاله بزرگه مو دیدیم وباهم رفتیم نوبت گرفتیم

نوبتم شد و رفتم کارمو انجام بدم ..ازم کارت ملی خواستن یکم عجیب بود ولی نمیدونم شایدم روالش همین بود بعد کارمند بانک وسط اونهمه کار پاشده رفته در گوش همکارش نمیدونم چیا گفت مطمئن بودم در مورد من میحرفن یه آن فک کردم اومدم مثلا بانک بزنم خخخ یا مثل فیلما که میخوان یکی رو دستگیر کنن..ولی یکم شنیدم چیا گفتن اونجاهاشو که گفت دختر فلانیه همکارشم گفت اره میشناسمش واقعا حرصم دراومد مردک خاله زنک...والا بایدم اینجوری خاله زنک باشن دیگه تو سرمای بیرون نشستن جای گرم و نرم  آسوده یه عده هم مثل آتش نشان ها ..هعی

بعد بانک هم یکم خرید داشتم با مانم اونارو هم کردیم و رفتیم خونه مامان بزرگم بابابزرگم خواب بود ندیدمش زود پاشدیم و برگشتیم

امروز عمه م نمونه برداری داره..بستری شده تو بیمارستان..خدا شفاش بده.لطفا هرکی اینجارو خوند براسلامتیش دعا کنه

  • elai ...
  • شنبه ۲ بهمن ۹۵